تموم !

دیگه اینجا نمینویسم .. !

آخ که این حرف های کوچک ... !

بعضی از حرف های کوچک گاهی میشوند دلیل بغضت . بغضی که حتی آن پسرک هم بگوید "چه شده ؟ امروز با بقیه روزها فرق داشت حال و هوایت .. معلوم است از صورتت ... " بغضی که زیر بارون بهاری کشوندت تا با حس گرفتن با آهنگ تو بارون که رفتی بشکنه و با آب بارون یکی شه اشک ها .. هی بچرخی و بچرخی و بچرخی ... آنقدر یک مسیر را تکرار کنی تا خوب آهنگ و بارون و بغض کارشان را بکنند .. 

آن قدر چرخ بزنی تا باران بهاری دست کمی از باران غروب جمعه پاییز نداشته باشد ..


‫آهنگ نوشت : 

ﻫﻨﻮز وﻗﺘﻲ ﺑﺎرون، ﺗﻮ کوچه ﻣﻲﺑﺎره

دﻟـﻢ ﻏــﺼـﻪ داره دﻟـﻢ ﺑـﻲ ﻗـﺮاره

ﻧﻪ ﺷﺐ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ اس ، ﻧﻪ روﻳﺎ ﻗﺸﻨﮕﻪ

دﻟـﻢ ﺑﻲ ﺗـﻮ ﺧـﻮﻧﻪ دﻟـﻢ ﺑﻲ ﺗﻮ ﺗﻨﮕﻪ


تو بارون که رفتی - سیاوش قمیشی (دانلود)


گاهي مجازي .. گاهي حقيقي .. !

من تمام خيابان ها و كوچه ها و درختان شهر كوچكم را مي شناسم .. آن كوه شهرم را به خوبي مي شناسم .. آن بالاي كوه كه آدم ها كوچك مي شوند .. كوچك تر از همه چيز .. گواهش همين پست حسن (+) و نظرات زيرش كه شناخته بودم همان درخت ها و تير برق و چمن را ...

حال امروز در ايستگاه راه آهن همان شهرمان حسن را ديدم .. قيافه اش آشنا به نظر مي رسيد .. هر چه به ذهنم فشار آوردم يادم نيامد كجاي اين دنيا ديده بودم او را .. جرات كردم و جلو رفتم ..
.
.
+ سلام .. ببخشيد قيافه شما برام خيلي آشناس .. نميدونم كجا ديدمتون .. !
- سلام .. نميدونم والا ..
+ اسمتون چيه ؟
- سعادتي .. حسن سعادتي !
+ آها .. فهميدم كجا ديدمت ..
- كجا ؟!
+ تو وبلاگ .. وبلاگ داري ديگه  .. توت فرنگي
- اممم الــEــفــ ؟

.
.
و بعدش يكي دو ساعت صحبت در قطار .. درباره همه چيز .. شهرمان .. تهران .. آدم ها .. كوير .. شمال .. آبشار .. كودكي .. قطار .. بيست و يك .. و حتي غيبت درباره بعضي از وبلاگ نويسان :دي

به مقصد مشتركمان كه رسيديم با هم رفتيم تا كارش را انجام دهد .. باز هم كاغذ بازي ادارات و اينها .. و چه فرصتي بهتر از ناهار خوردن با هم و يك گشت زني كوتاه در محوطه دانشگاه ... و حالا كنار يكديگر در سايت دانشكده ...

يك روز خوب با يك دوست خوب ...

به اطرافمان .. به آدم ها .. به درختان .. به تير هاي برق .. بيشتر توجه كنيم ..
شايد يك نا آشنا همان آشنا باشد ..

+ عنوان از حسن

15:55

اون قدر تو خودت و این چهار دیواری با کلی فکر غرق بشی که حتی یک بار هم نگاهت به ساعت روی دیوار نیفته .. بعد الان ببینی روی ساعت پنج دقیقه به چهار مونده .. روی ساعت پنج دقیقه به چهار تموم شده ..

برای دیروز ، که زمستان بود و عصر و دورتر

من هم شمارش را بلدم .. از همان موقع ذوق کردن ها ... 

1 ، 2 ، 3 ، . . . ، 22 ، 23 ، 24 ...


+ نمیمیرد امید ...

در ادامه پست قبلی :

+ دیدم سین را هر چند کوتاه .. دیدم سین را  ، امیر هم بود در همان نزدیکی ها ، جنگل و کوه هم

(تا همینجایش کافی ـست .. با عرض معذرت بقیه ـش در ادامه مطلب رمزدار ! )

ادامه نوشته

ی ل د ا


یلدا را با بیست و یک سپری کنید ... کلیک کنید


ادامه مطلب : عکس های یکشنبه پاییزی برفی ... 
رمز رو اگه خواست کسی بگه

ادامه نوشته

مبتلا باید بود ... !


درکت میکنم .. میفهمم ـت .. 
اولین چیزهایی که بعد از شنیدن درد ها میتوان گفت ..  درست یا اشتباه نمیدانم .. اما خیلی مواقع درک نمیکنند و برای آرام شدن ـت میگویند .. میگویند برای اینکه کاری کرده باشند .. میگویند برای مفید بودن .. برای بودن ..

اما ..
درکت میکنم .. میفهمم ـت ..
نه برای آرام شدن ـت .. نه برای اینکه کاری کرده باشم .. نه برای مفید بودن .. نه برای اثبات یک بودن ..

درکت میکنم .. میفهمم ـت ..
برای اینکه مبتلا هستم ..

درکم میکنی .. میفهمی مرا ..
برای اینکه مبتلا هستی ..


برای درک کردن یک درد ،  مبتلا باید بود .. 


• توییت نوشت : بعضی از حال و هوا ها ، بعضی از حس ها ، بعضی از درد ها چقدر مشترکند .. بعضی از آدم های دور و غریب ، چقدر آشنا هستند و نزدیک .. (+)

• دوباره به گروه بیست و یک پیوستم ، صبح یکشنبه ها مرا در بیست و یک بخوانید (+)
• اکانت جدید توییتر بنده (+) آخرین توییت های من در منو کناری وبلاگ قابل مشاهده هستند .

چهار آذر مبادا تر است ...


شايد يك روز ساده در تقويم باشد .. اما ميتوان حس كرد درد پاييز (+) را ...
چهار آذر تمام ميشود .. ميشوم ..



وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند ، نه باید ها
مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم
عمریست لبخند های لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ، باشد برای روز مبادا
اما در صفحه های تقویم ، روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد ، روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ،
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه میداند ،
شاید امروز نیز روز مبادا باشد.
وقتی تو نیستی
نه هست های ما چونان که بایدند ، نه باید ها
هر روز بی تو روز مبادا ست
آینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند
آینه ها که دعوت دیدارند ، دیدارهای کوتاه
از پشت هفت دیوار
دیوار های صاف ،
دیوارهای شیشه ای شفاف
دیوار های تو ،
 دیوارهای من ،
 دیوارهای فاصله بسیارند.
آه.......
دیوارهای تو همه آینه اند ، آینه های من همه دیوارند

     قيصر امين پور

گریه دارم ... برای ساعتی با شانه هایت عوضشان کنیم؟! *

شبی که گذشت دردناک ترین و تلخ ترین و مضخرف ترین شب زندگی من بود .. !
چشمان خیسی که بسته شدند و چند ساعت بعد، خیس باز ..  
همین ..


+ اونقدری حالم بده که نمیتونم زیاد تر بنویسم .. 


* اینجا {+}

زندان دل



نگذارید حرف ها نیامده بمیرند .. نکشیدشان ..
حال چه ساده تر از هوس بستنی باشد
چه پیچیده تر از دلتنگی های شبانه
چه دردهای پاییزی
چه پژواک صدای باران
و یا حتی نگران بودن های خاص ..
شاید هم هیچ کدام !

بدانید شب نشینی نا امیدانه منتظر حرف های شماست ..
کاش هیچ حرفی در دل نمی مرد ..
کاش از بند "کاش" ها رها شویم
کاش ..
.
.
.

• پ.ن : كاش ..
• برای نخستین ساعات بیست و دومین روز پاییز

سكانس بعد

با تمام كتد گذشتن ، گذشتند لحظات .. كنكور هم تمام شد و وارد دانشگاه شديم و اين تازه آغاز راهي است كه فكر مي كرديم پايان راه است . دو هفته اي هست كه دانشجو شده ام . حال و هواي دانشگاه با دبيرستان قابل قياس نيست . دوستان جديدي پيدا كردم .. ميخواستم جور ديگر شوم ولي باز هم مثل سابق رفتار كردم . بزودي آنها هم خواهند فهميد كه من يك جور ديگر هستم و آنها هم مثل دوستان قديمي ترم با آرنج سقلمه اي زنند و بگويند چرا ساكتي پسر ؟! و من لبخندي تحويلشان دهم و آنها هم ديگر چيزي نگويند !

كامپيوترم چند وقت پيش داغون شد و الان اومدم كافي نت هليا براي رزرو غذاي هفته بعد دانشگاه .. زده بود میزان اعتبار 1900 ريال .. افزايش اعتبار را كه زدم يادم افتاد چيز زيادي در كارت خود ندارم ! گوشي را برداشتم كه زنگ بزنم به بابا و شماره كارتش را بگيرم ، ولي پشيمان شدم و از اين پشيمان شدن راضي ـم .. بر فرض دو روز هم غذا نخوريم چه ميشود ؟ دنيا كه به ته نميرسد نه ؟!

سر كلاس ادبيات استاد م.ت شعري از محمدعلی پورشیخ علی خواند .. پسرك عينكي شيرازي ـي كه ته كلاس نشسته بود عينكش را برداشت و با انگشتانش اشك هايش را پاك كرد .. بچه هاي كلاس كه او را ديدند شروع كردند به خنديدن .. هي پسرك شيرازي كلاس ما كه حتي اسمت را هم هنوز نميدانم .. خواستم بگويم در دل گريه كردن را ياد بگير .. من هم با تو گريه كردم همان موقع ولي كسي به من  نخنديد ..


پت… پت…، چراغ از نفس افتاد؛

تا پدر آمد سراغ خلوت مادر
سکانس بعد

نُه ماه بعد غنچه‌ی سرخی شدی
ولی مادر شبیه یک گل پرپر
سکانس بعد

تو چار ساله بودی و عشقت پرنده بود
یک اتفاق ساده دلت را مچاله کرد
گنجشک پَر، کبوتر… و در کُل پرنده پَر
مادر پریده بود و پدر پَر
سکانس بعد

- ابرو کمون شونه بلندم! لالالالا
گلدونه‌ی دلم، گل گندم! لالالالا
کی می‌شه حجله‌ات ببندم! لالالالا…
مادربزرگ با نوه‌اش در سکانس بعد
یک خانه داشتند ته کوچه‌ی زمین
دور از تمام مردم دلسرد بی‌خیال
در فصل بی‌بخار زمستان قشنگ بود
بر شیشه‌ها بخار سماور!
سکانس بعد

کیف و کتاب دخل به خرجش نمی‌رود،
بایدنبایدی که به منطق نمی‌خورد
آقای ناظمی که سراپا شکایت است:
گمشو لجن، برو دم دفتر!
سکانس بعد

مادربزرگ حادثه‌ی بعدی تو بود
او را ببر و زیر لحد خاک کن! همین
یک فاتحه بخوان و به یک “ارث!” فکر کن!
به جانماز بی‌بی‌کوثر
همین سکانس
_ در متن _
کارگردان سگ خُلق و بد دهن
از پشت دوربین به همه پارس می‌کند و کات می‌دهد به تو
که: این چه طرزش است؟
با این پلان مسخره
تف بر سکانس بعد

بازار، ریشه ریشه تو را جذب می‌کند
تو شاخه شاخه در لجن روزمرگی
تو برگ برگ زردتر از روزهای قبل
در دست بادهای شناور
سکانس بعد

- آقا لبو ببر! لبوی داغ حال می‌ده!
خانم لبو بدم؟
- بده آقا!
که ناگهان؛ موهاش توی باد
دلت را به باد داد آن دختر تکیده‌ی لاغر
سکانس بعد

دختر ولی پرید و خمارت گذاشت
بعد میخانه بود و نم‌نم سیگارهای تلخ
با یاد چشم‌های خمارش تو بودی و
بعد از دو بطر، بطری دیگر
سکانس بعد

یک دستمال یزدی و یک پاتوق مدام
مردی مزاحم دو سه تا خانم جوان
چاقو به دست می‌رسی و قاط می‌زنی:
هی!با توام، کثافت عنتر!
سکانس بعد

زندان
شروع حرفه‌ای جرمی بزرگ‌تر
یک طرح کاد واقعی از مجرمان پیر
استاد کار می‌شوی و می‌زنی جلو
با چند سال سابقه کمتر!
سکانس بعد

- آزادی ات مبارک!
- ممنون! ولی… شما؟
- من شاعرم، همان که تو را خلق کرده است
اما ببخش، خالق خوبی نبوده‌ام
من قول می‌دهم که تو در هر سکانس بعد
هرجور خواستی بروی زندگی کنی

یک کار و بار عالی با یک زن قشنگ…

خواباند بیخ گوشم، زل زد به چشم‌هام
چیزی نگفت؛ رفت.

شبی در سکانس بعد
او قرص‌های کوچک آرام بخش را با چای تلخ
بسته به بسته به حلق ریخت
تا خواستم به متن بیایم، کمک کنم
پشت سکانس‌های فراموش فید شد.


• اين خرابي سيستم باعث شد از گروه "بيست و يك" مدتي دور بمانم .. معذرت .. اميدوارم روزي دوباره با آنها كار كنم ..

• با موبايل سر ميزنم به همه شما .. ولي كامنت نميذارم معمولا .. تا روزي كه به نت دسترسي پيدا كنم

• پاييز درد دارد .. اين را يكي چند سال پيش گفته بود ..


به داد من نمیرسه خدای آسمون من


اشتباه .. ! چرا برای من همیشه ؟!
میتونه تموم فکرهای خوب این چند روزم رو نابود کنه .. همین اشتباه ساده ..

.

.

.

دیشب بهت گفتم خدا ...!
 ینی میشه فردا شب ، همین موقع ، حال و هوام شبیه دیشب همین موقع باشه ... ؟!

حالا به همون دیشب هم راضی ـم ... 
 ینی میشه فردا شب ، همین موقع ، حال و هوام شبیه دیشب همین موقع باشه ... ؟!

آرام ترین خواب ...


دستان سرد من انقباض یک حس بود

وقتی که در تاریکی شب 

آغوش جمع تو پریشان ساخت زلف ها را

حصاری حصین ، پیچک وار تن های خسته شب نشین را دور می زد

و زمزمه نامت سکوت سر سام آور شب را در می نوردید ...


من در آغوش تو ... تو در آغوش من ...


+ به پاسداشت چهار ساعت بیست و سه دقیقه گذشته از بیست و دومین روز آخرین ماه تابستان :)


خون شدم تو رگ جاده ... !

ادامه نوشته

مراقب کیبورد‌های خود باشید

وقتی سفرهای چند روزه پیش می آمد و محبور بودم اندکی از خانه و شهرم دور باشم ، بیشتر از همه چیز (حتی بیشتر از درخت‌ها و دور‌نمایِ رویاییِ شهرِ کوچکم) دلم برای کیبورد عزیز و دوست داشتنی‌ـم تنگ می شد . 

از همان اولین باری که انگشت اشاره خود را بر سرِ دکمه ِ جهت نمای ِ به سمتِ بالا ، کوبانده بودم تا همین چند روز پیش که نا‌امیدانه دکمه اسپیس‌ـش را می‌فشردم  هفت سال گذشت . هفت سالی که نمی‌دانم چند بار مرورش کردم  و تهِ ته‌ـش شد سرعت متوسط‌ـی حدود یک سانتی‌متر بر سال  ...

اثر خیلی از دکمه‌هایش به خاطر تماس زیاد با انگشتان اینجانب به فنا رفته‌بود و هویت بعضی از اعضا و جوارحش به سختی قابل تشخیص بود حتی .. هر کسی هم با آن کار می کرد از نا استاندارد بودن آن می‌نالید . و همین نا استاندارد بودنش موجب بد عادتی من شده بود و حتی اگر جایی کیبوردِ استانداردی می‌دیدم نا‌استاندارد تلقی می کردمش . شاید همین نا‌استاندارد بودنش باعث شده بود Model : FK8520 Made in Iran (این‌ها را پشتش نوشته است !) خاص جلوه دهد و تبدیل شود به یکی از علایق من {+}

راستش را بخواهید _ مثل خیلی چیزهای دیگر که ما آدم‌ها تا از دستش ندهیم قدرش را نمی‌دانیم‌‌ _ حالا که از دستش داده ام درک می‌کنم که چقدر برایم عزیز بوده است . قبل‌تر‌‌ها پیش آمده‌بود سرش داد بزنم که چرا حواسش نبوده و لیوان آب ریخته است رویش ! و حتی شده بود گاهی "لعنتی" خطابش کنم و یا از دستش عصبانی شوم {+} و {+}  .. و نمی‌دانستم که قرار است به زودی تمام شود و برود بیفتد گوشه اتاق (آخر دلم نمی‌آید دور بیـَندازمَش که .. آن قدرها هم بی رحم نیستم .. هر چه باشد رفیق بوده ایم ما .. خاطرات داریم ما) و من گاهی از دور لمسش کنم ، گاهی دستم بگیرم تایپ کنم الکی .. این بار نه برای کاری .. نه برای شخصی .. نه برای هدفی ..   برای احترام به  کیبوردم .. به افتخارش  تایپ کنم "هی رفیق .. :ایکس " حتی !

  و اینکه مراقب کیبورد‌های خود باشید ...


• راستش به آقای کیبورد به دست {+} حسودی می‌کنم کمی .. به خاطر اسم ویلاگ ـش ..

• کسی چه می‌داند .. شاید به کیبورد جدید و البته استاندارد ! هم عادت کنم .. شاید بتوانم همان رکورد را  ثبت کنم 

چقدر ساده می شود رها شد

اگر تمام کارهای دنیا هم روی سرم ریخته باشد ترجیح می دهم خالی کنم خودم را و اندکی کنار این پنجره ـه کوچک بنشینم و فقط گوش دهم ... 

دلم هوای "خیلی ممنون" سیاوش را کرد وقتی یک نفر دیگر هم داشت همین آهنگ را گوش می داد و مسیج داد که "تو ماشین سیاوش بود هواتو کردم .. "بعضی آهنگ ها حس و حال و هوای ویژه ای دارند که هیچ جوره آدم دلش نمی خواهد از دستشان بدهد .. خوشحال شدم امشب .. حتی برای یک لحظه .. حتی اگر یکی از غمگین ترین آهنگ های آرشیوم باشد .. خوشحال شدم  .. و این می ارزد به تمام تمام تمام چیز های دیگر ... 

و اینکه خیلی ممنون  ... :ایکس  :)

آهنگ نوشت :  خیلی ممنون ، سیاوش قمیشی (+)
من که با نگاه شیرین تو فرهاد شدم ، مگه این کافی نبود که من ـو مجنون کردی ...

بوی جوی مولیان آید همی

فلش بک ..
سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 - چند روزی ـست برای همسایه ـمان مستاجر آمده ... اهل اصفهان هستند ظاهرا ...
یکشنبه هفتم خرداد 1391            - من اگه خدا بودم نمیذاشتم هیچ کس تشنج کنه .. :|

.
.
.

- صدا میاد ؟ 
+ آره 
- صدای چیه ؟ شبیه صدای بی سیم نیـ.ـروی انتـ.ـظامـ.ـی ـه 
+ نه بابا .. انگار صدای اف اف ـه ... داره فحش میده ... 
- آره انگار .. از تو کوچه ـست ..
.
.
.
                                                "خوبت شد همون جا تو کوچه بمون ... " 
* سلام ..  باز اعصابش به هم ریخته .. 
+ بیا برو خونه ما
.
.
* شاید از اینجا بریم ... قرص های اعصاب ـش رو دکتر عوض می کنه این جوری میشه .. دلش هوای گلپایگان رو کرده ..
.
.
.

فلش فوروارد (!) ...

شاید مرداد  ، شاید شهریور ، شاید مهر ، شاید ...  شاید 1391 ، شاید 1392 ، شاید ... - 
چند روزی ـست مستاجر همسایه ـمان رفته است .. همان ها که اهل اصفهان بودند .. همان ها که دلم بارها می سوخت وقتی نمیتوانستم کاری کنم .. همان که قرص هایش را عوض کرده بودند ... همان که گلپایگان ـش آرزو بود ..

چند روز بعد تر : چند روزی ـست برای همسایه ـمان مستاجر آمده ... 

همیشه … !


ادامه نوشته

اگه بودم


ادامه نوشته

میثم .. ۲


ادامه نوشته